تبلیغات
یادداشت های مریم - مطالب مریم
وبلاگ من
وبلاگ من
ایمیل من
[yahoo]

نویسندگان
مریم (17)

موضوعات
عمومی (13)
زندكی (4)

ماهنامه
فروردین 1384 (4)
اسفند 1383 (6)
بهمن 1383 (7)

صفحات

1 2 3


جستجو
جستجو در بلاگ


دوستان
تخصصی کامپیوتر
emulator
یه نفر از آفریقا

آمار وبلاگ ..
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل بازدید ها :
كل نظر ها :
كل مطالب :



02:04 ق.ظ<-جمعه 26 فروردین 1384<-جمعه 26 فروردین 1384
دلم گرفته!!!!!....

سلام....سلامی به وسعت قلبهای عاشق!!!

خوبین؟؟...نمیدونین چقدر دلم میخواد برم کوه!!!...دلم تنگ شده

نمیدونم چرا میخوام با همه دعوا کنم....

باور کنین دست خودم نیس!!نمیدونم چرا؟؟شما ناراحت نشین....هر روز این ابرا دلوشون میخواد ببارن!!!...عادت شده واسشون!!اینم یه شعر قشنگ از مریم حیدر زاده!!!

                               

 عطر زرد گل یاس رو نمی خوام
 نمره ی بیست كلاسو نمی خوام
 من تو رو می خوام اونارو نمی خوام 
 نفسم تویی هوارو نمی خوام
 
 عشق رو نقطه ی جوشو نمی خوام
 دوره گرد گل فروشو نمی خوام
 اونی كه چشاش به رنگ عسله
 مجنون خونه به دوشو نمی خوام
 
 من تو رو می خوام اونارو نمی خوام
 نفسم تویی هوارو نمی خوام
 
 دوس دارم قایق سواری رو ، ولی
 جز تو از هیچ كسی دریا نمی خوام 

  حرفای نقره ای رنگ رو نمی خوام 
  او دو تا چشم قشنگو نمی خوام
  حتی اون كه بلده شكار كنه
  صاحب تیر و تفنگو نمی خوام
 
  من تو رو می خوام اونا رو نمی خوام
  نفسم تویی هوا رو نمی خوام
 
  شعرای ساده و تازه نمی خوام
  اونكه می گه اهل سازه نمی خوام
  من دلم می خواد تو رو داشته باشم
  واسه ی اینم اجازه نمی خوام
 
  من تو رو می خوام اونا رو نمی خوام 
   نفسم تویی هوا رو نمی خوام
 
  سفر دور جهانو نمی خوام
  رنگای رنگین كمانو نمی خوام
  لحظه و ساعت عمر من تویی
  تو كه نیستی من زمانو نمی خوام
 
  من تو رو می خوام اونا رو نمی خوام
  نفسم تویی هوا رو نمی خوام
 واسه چی برم ستاره بچینم
 ماه من تویی كه نور و نمی خوام 
 
  من تو رو می خوام اونا رو نمی خوام
  نفسم تویی هوا رو نمی خوام 
  بی تو چیزی از این عالم نمی خوام                               
  تو فرشته ای من آدم نمی خوام
 می دونی خیلی زیادی واسه من
 همیشه عادتمه ،‌كم نمی خوام
 
 من تو رو می خوام اونا رو نمی خوام 
 نفسم تویی هوا رو نمی خوام ///
خیلی شد دیگه...فعلن...یکی من رو کمک کنه ...من خسته شدم از این دنیا ....همش تکرار!!!گریه!!




ویرایش شده در تاریخ - و ساعت -

06:03 ق.ظ<-چهارشنبه 10 فروردین 1384<-چهارشنبه 10 فروردین 1384
لحظه های فردایم غروب کردند!!!!
«غروب لحظه ها»

سلام سلامتی داره

گلهای شادی میکاره

اون قدیما،دور از غروب لحظه ها

میگفتم از طلوع فرداها

اما حالا غروب لحظه هاست

مردن آرزو،توآسمون فرداهاست

روزای تلخ زندگی ،گریه های یواشکی

ای کاش یه روز دیگه زودتر بیا

یه روز بیاد... شادی بیاد

پرندها اوج بگیرن

عاشقونه شعر بخونن

باهم باشن...همیشه باهم بمونن

لحظه لحظه هایم غروب کردند...چقدر این غروب دلگیر است...






ویرایش شده در تاریخ - و ساعت -

10:03 ق.ظ<-دوشنبه 8 فروردین 1384<-دوشنبه 8 فروردین 1384
هدیه.....

هدیه

اگر به خانه ی من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور

 و یک دریچه که از آن

 به ازدحام کوچه ی خوشبختی بنگرم

.....مریم......





ویرایش شده در تاریخ شنبه 13 فروردین 1384 و ساعت 11:04 ق.ظ

09:03 ق.ظ<-دوشنبه 8 فروردین 1384<-دوشنبه 8 فروردین 1384
سال نو مبـــــــــــــــــــــــــــــــــــارک !!!!

سلام...یه سال گذشت...به همین زودی...یه سال با تموم غم و غصه هاش...با تموم خوشحالیاش..رفت که رفت...رفت به دنبال ۱۹ سال گذشته..به دنبال ثانیه های بی تکرار زمین!!

بازم مثل همیشه زیر نور ماه خالی شدم....خالی...زلال ..بازم مثل هر سال دارم خودم رو گول میزنم واسه یه شروع تازه....

نمیدونم چی بگم..همیشه عاشق دیدن فوتبال بودم..میخواستم همون موقع بعد از بازی ایران ـژاپن آپ کنم....بازم خیلی خوشحال بودم مثل همیشه!!!ولی یه حس خاصی داشتم..یه جور از ته دل گرفته بودم..ناامیدی مطلق!!!دیگه با هر بار نفس کشیدن سر انگشتام میسوخت،اشگ هام میومد پایین و میچکید!!دلم با این همه شادی اطرافم گرفته بودم...واقعا خیلی مسخر است نه؟؟؟قیافه پر از خنده م یه دفه لابه لای امواج صداهای نازک هق هق زدن هام...غرق شد!!نمناک،و چه غمناک بود ثانیه های دنیا برام!

چکه چکه میکند،قلب خون چکیدام

پاره پاره میشود،روح نازک خمیدام

سال نو مبارک باشه....امیدوارم هر کسی که متن من رو میخونه...مثل من خسته نباشه!!مثل من دلش نگرفته باشه!!!امیدوارم همیشه شاد باشید و بهاری!!!اینم یه عکس از قشنگ واسه دوستای خوبم!!! 

.....................................

         sAAAAAAAAAAAle no0o0o0 mo0bAAAArak





ویرایش شده در تاریخ - و ساعت -

09:03 ق.ظ<-چهارشنبه 19 اسفند 1383<-چهارشنبه 19 اسفند 1383
زندگی شاید دیدن لیوان پر زندگیم باشد!!!!

سلام ، شعری از فروغ ،شاید حرف من باشد!!!!

اینجا ستاره ها همه خاموشند
اینجا فرشته ها همه گریانند
اینجا شکوفهای گل مریم
بی قدرتر ز خار بیابانند

رشته ی افکارم در شبی تاریک از هم فاصله میگیرد...صداها به مانند کوه میرود در سرم کوهنوردی میشود..میچرخد و دوباره تکرار کنان راه رفته اش را برمیگردد....(وااااااااااای که چقدر بده یه حرف توی سر آدم بچرخه)

انگشتهای خسته ام دیگر خسته شده اند از تکرار نوشته های بی تکرارم !از حرفهای پی در پی شب های نمناکم..

                  

زندگی چیست؟؟زندگی شاید انعکاس تنهایی من در ماه باشد..زندگی شاید نیش یک حشره باشد در افق هایی دور...زندگی شاید قدم زدن افکارم در پاییزی باشد که در آن به دنبال بهار گمشده اش میگردد...و یا شاید پیچیدن موج های صدایی خسته در هوای اسفند ماه....زندگی شاید جیغ یک کودک وحشت زده باشد...شاید راز دستان کوچک فقیری باشد ،که از  طلوعی ابدی زندگی گمشده اش را میخواهد.....

 

زندگی شاید ریختن یک عمر در دفتر باشد...زندگی شاید ذوق کوری باشد که برای دیدن ماه چشمانش چراغانی شده باشد....زندگی شاید دیدگاه یک زندانی باشد ،پشت تنها پنجره ی آبی ذهن قفسش!

زندگی شاید یک پشیمانی باشد ،زندگی شاید زیستن تا ابدیت باشد،شاید راز آبی مدفون شده ی یک گل قرمز باشد

زندگی شاید زل زدن من به اتاقم هست ،زل زدنم به یک پنجره ی زندانی ،به هوایی بارانی ،به آسمان خراش های تکراری ،به کبوتر های وجودم ،به نسیم نوازشگر پایانی ،به خانه ای متروک در شهر بی غروب ذهنم ،به وجودم در صفحه ای خالی ،آری ،این وجودم است ،پر ز تنهایی ،تنهایی !!

پوست شبهای تیره من سرود روشنایی را میخواند،خورشید را صدا خواهد زد،تا در موجهای نورانی آن گم شود احساسهای بی معنایم

عمر زیبایم به چه رفت؟؟؟به پوچی،گوشه ای از همین اتاق خیالیم،به رویاهای تاریک وجودم ،به نفس های حبس گشته ام ،به حسرت دویدن های کودکانه ام با جیغ های رنگی ....ولی دوران کودکی یه چیز دیگه ست..مخصوصا واسه من!آخه اون موقع ها حتی یه لحظه هم آروم و قرار نداشتم ،همیشه یا بالا درختا آویزون بودمیا داشتم این ور اون ور شیطونی میکردمیا سرکار گذاشتن خواهرم با حشرت موذی، حالا اون جیغ من هم به دنبالش..آخ یادش به خیر ،چقدر خوب بود!!و چقدر زود گذشت!!

و چرا اینگونه گشته ام ،دور از احساس کودکی ،دور از هیاهو در باغهای زندگی،تکرار،تکراری تر گشته ام... بهتر آن است که برخیزم روی صفحه ی خالی وجودم ،خط قرمزی بکشم ،که تا ابدیت فریاد شوق هایم ،هیاهوی بچه گانه ام ،خالی نشود از من!

بهتر آن است قلم را باز دارم از نوشته های پوچ وبی معنایم ،بهتر آن است قلم را به همراه چشمانم خالی کنم روی دیوار سیاه خشکیده ی تنهایی ،تا که شاید آرم بگیرد این دل تنهایم ......

از لطف همگی ممنون و از نطراتوننوشته های یه آدم تنها دیگه نباید بهتر از این باشهمیدونم خوب نیست ولی بالاخره منم باید یه جوری با یه قلم مثل یه ابر ببارم روی یک ورق زندگی تا شاید....بی خیال....فعلن...بازم میگم نظر یادتون نره....




ویرایش شده در تاریخ - و ساعت -

04:03 ق.ظ<-یکشنبه 16 اسفند 1383<-یکشنبه 16 اسفند 1383
امروز.....
<:P:>
سلام و صد سلام!سلامی به غمناکی رویاهای تاریکم....سلامی اندازه چشمان بارانیم و سلامی به وسعت دریای طوفانی وجودم!!!بخوانید وبرایم هر چه در دل دارید بنویسید
دوستای خوبم ...اول ببخشید که دیر آپ کردم و دوم هم از همتون معذرت میخوام اگه بهتون سر نزدم ....این شعر هم به نظرم قشنگ بود ...نظر شما چیه؟؟؟؟

فریاد

افسوس

بغض كهنه دیروز

دست از گلوی زخمی امروزم                                              

                            بر نمی دارد

تا فردای غارت شده ام را

                           فریاد كشم ! ...                       

<<<<<<<<<<<<<<<<فقط نظر یادتون نره و اینکه من با هر کسی که بخواد تبادل لینک میکنم !!فعلن.....





ویرایش شده در تاریخ - و ساعت -

Designers
LostLord+Alireza Asgari