تبلیغات | وبلاگ من |
|
وبلاگ من ایمیل من |
| نویسندگان |
|
مریم (17) |
| موضوعات |
|
عمومی (13) زندكی (4) |
| ماهنامه |
|
فروردین 1384 (4) اسفند 1383 (6) بهمن 1383 (7) |
| صفحات |
| جستجو |
| دوستان |
|
تخصصی کامپیوتر emulator یه نفر از آفریقا |
| آمار وبلاگ .. |
|
بازدید های امروز : بازدید های دیروز : كل بازدید ها : كل نظر ها : كل مطالب : |
دلم گرفته!!!!!....سلام....سلامی به وسعت قلبهای عاشق!!!
خوبین؟؟...نمیدونین چقدر دلم میخواد برم کوه!!!...دلم تنگ شده


نمیدونم چرا میخوام با همه دعوا کنم....



باور کنین دست خودم نیس!!نمیدونم چرا؟؟
شما ناراحت نشین....هر روز این ابرا دلوشون میخواد ببارن!!!...عادت شده واسشون!!اینم یه شعر قشنگ از مریم حیدر زاده!!!
![]()
ویرایش شده در تاریخ - و ساعت -
لحظه های فردایم غروب کردند!!!!سلام سلامتی داره
گلهای شادی میکاره
اون قدیما،دور از غروب لحظه ها
میگفتم از طلوع فرداها
اما حالا غروب لحظه هاست
مردن آرزو،توآسمون فرداهاست
روزای تلخ زندگی ،گریه های یواشکی
ای کاش یه روز دیگه زودتر بیا
یه روز بیاد... شادی بیاد
پرندها اوج بگیرن
عاشقونه شعر بخونن
باهم باشن...همیشه باهم بمونن
لحظه لحظه هایم غروب کردند...چقدر این غروب دلگیر است...
ویرایش شده در تاریخ - و ساعت -
هدیه.....هدیه
اگر به خانه ی من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه ی خوشبختی بنگرم
.....مریم......
ویرایش شده در تاریخ شنبه 13 فروردین 1384 و ساعت 11:04 ق.ظ
سال نو مبـــــــــــــــــــــــــــــــــــارک !!!!

..میخواستم همون موقع بعد از بازی ایران ـژاپن آپ کنم....بازم خیلی خوشحال بودم مثل همیشه!!!ولی یه حس خاصی داشتم..یه جور از ته دل گرفته بودم..ناامیدی مطلق!!!دیگه با هر بار نفس کشیدن سر انگشتام میسوخت،اشگ هام میومد پایین و میچکید!!دلم با این همه شادی اطرافم گرفته بودم...واقعا خیلی مسخر است نه؟؟؟
قیافه پر از خنده م یه دفه لابه لای امواج صداهای نازک هق هق زدن هام...غرق شد!!نمناک،و چه غمناک بود ثانیه های دنیا برام!

sAAAAAAAAAAAle no0o0o0 mo0bAAAArak


ویرایش شده در تاریخ - و ساعت -
زندگی شاید دیدن لیوان پر زندگیم باشد!!!!سلام ، شعری از فروغ ،شاید حرف من باشد!!!!
رشته ی افکارم در شبی تاریک از هم فاصله میگیرد...صداها به مانند کوه میرود در سرم کوهنوردی میشود..میچرخد و دوباره تکرار کنان راه رفته اش را برمیگردد....(وااااااااااای که چقدر بده یه حرف توی سر آدم بچرخه)
انگشتهای خسته ام دیگر خسته شده اند از تکرار نوشته های بی تکرارم !از حرفهای پی در پی شب های نمناکم..

زندگی چیست؟؟زندگی شاید انعکاس تنهایی من در ماه باشد..زندگی شاید نیش یک حشره باشد در افق هایی دور...زندگی شاید قدم زدن افکارم در پاییزی باشد که در آن به دنبال بهار گمشده اش میگردد...و یا شاید پیچیدن موج های صدایی خسته در هوای اسفند ماه....زندگی شاید جیغ یک کودک وحشت زده باشد...شاید راز دستان کوچک فقیری باشد ،که از طلوعی ابدی زندگی گمشده اش را میخواهد.....

زندگی شاید ریختن یک عمر در دفتر باشد...زندگی شاید ذوق کوری باشد که برای دیدن ماه چشمانش چراغانی شده باشد....زندگی شاید دیدگاه یک زندانی باشد ،پشت تنها پنجره ی آبی ذهن قفسش!
زندگی شاید یک پشیمانی باشد ،زندگی شاید زیستن تا ابدیت باشد،شاید راز آبی مدفون شده ی یک گل قرمز باشد
زندگی شاید زل زدن من به اتاقم هست ،زل زدنم به یک پنجره ی زندانی ،به هوایی بارانی ،به آسمان خراش های تکراری ،به کبوتر های وجودم ،به نسیم نوازشگر پایانی ،به خانه ای متروک در شهر بی غروب ذهنم ،به وجودم در صفحه ای خالی ،آری ،این وجودم است ،پر ز تنهایی ،تنهایی !!
پوست شبهای تیره من سرود روشنایی را میخواند،خورشید را صدا خواهد زد،تا در موجهای نورانی آن گم شود احساسهای بی معنایم
عمر زیبایم به چه رفت؟؟؟به پوچی،گوشه ای از همین اتاق خیالیم،به رویاهای تاریک وجودم ،به نفس های حبس گشته ام ،به حسرت دویدن های کودکانه ام با جیغ های رنگی ....
ولی دوران کودکی یه چیز دیگه ست..مخصوصا واسه من!آخه اون موقع ها حتی یه لحظه هم آروم و قرار نداشتم ،همیشه یا بالا درختا آویزون بودم
یا داشتم این ور اون ور شیطونی میکردم
یا سرکار گذاشتن خواهرم با حشرت موذی، حالا اون جیغ من هم به دنبالش
..آخ یادش به خیر ،چقدر خوب بود!!و چقدر زود گذشت!!
و چرا اینگونه گشته ام ،دور از احساس کودکی ،دور از هیاهو در باغهای زندگی
،تکرار،تکراری تر گشته ام... بهتر آن است که برخیزم روی صفحه ی خالی وجودم ،خط قرمزی بکشم ،که تا ابدیت فریاد شوق هایم ،هیاهوی بچه گانه ام ،خالی نشود از من!
بهتر آن است قلم را باز دارم از نوشته های پوچ وبی معنایم ،بهتر آن است قلم را به همراه چشمانم خالی کنم روی دیوار سیاه خشکیده ی تنهایی ،تا که شاید آرم بگیرد این دل تنهایم ......

نوشته های یه آدم تنها دیگه نباید بهتر از این باشه
میدونم خوب نیست ولی بالاخره منم باید یه جوری با یه قلم مثل یه ابر ببارم روی یک ورق زندگی تا شاید....بی خیال
....فعلن...

بازم میگم نظر یادتون نره....
ویرایش شده در تاریخ - و ساعت -
امروز.....
سلامی به وسعت دریای طوفانی وجودم!!!بخوانید وبرایم هر چه در دل دارید بنویسیدافسوس
بغض كهنه دیروز
دست از گلوی زخمی امروزم
بر نمی دارد
تا فردای غارت شده ام را
فریاد كشم ! ...
<<<<<<<<<<<
<<<<<فقط نظر یادتون نره و اینکه من با هر کسی که بخواد تبادل لینک میکنم !!

فعلن.....
ویرایش شده در تاریخ - و ساعت -